#می_گل(جلد_اول)_پارت_322

--نه...چيزي مگه بايد بشه؟

--گفتم زنگ زديد شايد براي شهروز اتفاقي افتاده!

--نه...زنگ زدم ببينم اين شهروز چي ميگه؟؟؟ميگم مياي نامزدي ما؟؟ميگه من ميام مي گل و نميدونم...!!!

--من خيلي درس دارم...من و معاف کنيد...

--بابا به خدا منم کنکور دادم...منم با رتبه خوب قبول شدم...اين کارها چيه؟؟؟يه شب هيچ اشکالي نداره...بعدم فکر کردي شهروز از اولش مياد اون وسط ميرقصه تا وقتي چراغها خاموش بشه؟؟؟شهروز سر شام مياد شام ميخوره بعدم بر ميگرده....ناراحت ميشم اگر نياي!

--قول نميدم..

--اتفاقا زنگ زدم قول بگيرم...ميخوام با خانومم آشنا بشيد

-اصرار بيش از حد آرمان باعث شد مي گل کوتاه بياد.....فکر کرد من که کم کاري کردم يه شب ديگه هم روش....تازه از اينکه باز با شهروز همراه بشه ته دلش قنج ميرفت...

-تا شب که شهروز بياد درس خوند..ناخودآگاه ميخواست جبران پنجشنبه رو هم بکنه!با شنيدن صداي در جزوه هاش و بست و از جاش بلند شد...سرسري نگاهي تو ايينه بي خودش انداخت و از در رفت بيرون..توي راهرو با شهروز برخوردکرد

--سلام

--سلام.

-همين دو کلمه حاصل برخوردشون بود...ميگل بي توجه به رفتار سرد شهروز رفت و جلوي تلوزيون نشست و اون و روشن کرد!

-شهروز با يه گرمکن سبز و تيشرت سفيد جذبي وارد اشپزخونه شد که تقريبا تو ديد مي گل بود..از وقتي از حسش به مي گل با خبر شده بود ديگه تو خونه لخت نميگشت!در قابلمه غذايي که مي گل درست کرده بود و باز کرد..با ديدن لوبيا پلو بشقابي برداشت و کشيد و نشست پشت ميز نهار خوري توي آشپزخونه.....چند قاشقي خورد و بعد بلند گفت:بي بي اينجا بوده؟

romangram.com | @romangram_com