#می_گل(جلد_اول)_پارت_317


-لبخند خسته اي زد و گفت:چيزي شده؟

-شهروز فکر کرد چقدر سرد شده اين بشر...نه به شام درست کردن و لباس پوشيدن اون شبش...نه به سردي امشبش!

-افکارش و متمرکز کرد روي موضوعي که ميخواست مطرح کنه و سعي کرد فعلا به رابطه اشون فکر نکنه!

--پنجشنبه شب نامزدي آرمان دعوتيم!

-مي گل لبخند پررنگ تري زد و گفت:مبارکه...به سلامتي....

-اما شهروز موضوع اصلي فراموش کرد و گفت:تو چته مي گل؟

-مي گل شوکه و با تعجب گفت:هيچي!!!

---هيچي؟؟؟توقع داري باور کنم؟؟؟

--نميدونم...شهروز من درس دارم!

-شهروز بلند شد و با عصبانيت جزوه هاي جلوي مي گل و بست و گفت:امشب تکليف اين رابطه مشخص ميشه بعد درس ميخوني!

-مي گل که از اين کار شهروز ناراحت شد با صداي نسبتا بلندي گفت:کودوم رابطه؟؟؟من نيومدم اينجا که رابطه اي داشته باشم...يعني اصلا من نيومدم..تو من و اوردي که زندگي عادي داشته باشم..حالا از چه رابطه اي حرف ميزني؟؟؟

--مي گل تو تعادل روحي نداري....تو به من حس داري...فکر کردي من نفهميدم؟؟؟


romangram.com | @romangram_com