#می_گل(جلد_اول)_پارت_314



-نه نميدم....نوشته پشتش و دوست دارم...

--جدي مياريش؟

--دعوت کردي نيارمش؟

-ارمان خنده اي کرد و گفت:نه بابا دعوت کردم بياريش...اخه هيچوقت با هيچ دختري تو اين جور مهمونيا نمياي!

-شهروز يه ابروش و بالا انداخت...نگاهي به آرمان کرد و گفت:مي گل و دعوت کردي ديگه؟

-اين يعني مي گل با بقيه فرق ميکنه!

-ارمان هم به تبعيت از شهروز يه ابروش و بالا انداخت و گفت:مگه با کس ديگه اي هم غير از مي گل رابطه داري؟؟؟بگو تا برم بزارم کف دستش!!!

--تو که ميدوني چرا ميپرسي؟؟؟حالا بگو ببينم کي هست اين دختر خوشبخت؟

-بعد از جاش بلند شد تا به جاي منشيش که مرخصي بود. نسکافه درست کنه..

--بيا بشين نميخورم...همون دخترس که مامان در نظر گرفته بود....دختر بدي نيست!ظاهرش خوبه..اما من بيشتر باطنش برام مهمه...اون هم بد نيست...بالاخره يه تفاوتهايي هست که درست ميشه..در کل دوست نبوديم که شناختي ازش داشته باشم..يه مدت رابطه معمولي داشتيم براي شناخت...خوب بوده!!!

--ارمان تو با 28 سال سن زن گرفتي من هنوز اندر خم يک کوچه ام!

--تقصير خودته....ميخواستي اينقدر اينور اونور نپري!

romangram.com | @romangram_com