#می_گل(جلد_اول)_پارت_311
وقتي ديد مي گل جواب نميده تقريبا با داد گفت:يه ليوان اب بياريد خب!!!اين و گفت و ليوان اب روي ميز و برداشت و دستش و کرد توش پاشيد به صورت مي گل!
مي گل چشمهاش و کمي باز کرد....
شهروز عصباني داد کشيد.حالت خوب نيست براي چي مياي مدرسه؟!
فرياد شهروز مي گل و کاملا به هوش اورد..بلند شد نشست و گفت:ببخشيد!
در واقع يه کلمه غير ارادي بود!
شهروز دستي به صورتش کشيد و گفت:پاش و بريم دکتر....
بعد رو به مدير اموزشگاه گفت:ببخشيد داد زدم!
-خواهش ميکنم...استرس داشتيد متوجه شدم!
شهروز دست مي گل و گرفت و به اون هم طوري که مدير اموزشگاه و يکي دو تا از اساتيدي که تازه اومده بودن بشنون گفت:معذرت ميخوام...دست خودم نبود!
مي گل لبخندي زد...کيفش و که دوستاش براش اورده بودن برداشت و خدا حافظي کرد و با تکيه به شهروز اومد بيرون....با خودش فکر کرد...من يه شب تا صبح کنار شهروز خوابيدم...درسته هيچ اتفاقي نيافتاد...اما شهروز اون شب برهنه بود...چرا بعد از اون اينطوري نشدم؟؟؟حالا با يه بوسه کوچولو؟؟!!!شهروز در و براش باز کرد...به ارومي نشست رو صندلي و خودش جواب خودش و داد:چون اون شب تو با ميل خودت پيشش نخوابيدي..چون اون شب اجبار بود براي اون نزديکي...اما ديشب تو هم خواستي...تو هم عشق ورزيدي....تو هم لذت بردي....اين هم تب عشق...سعي کن خوب بشي...داري شهروز و اذيت ميکني!
با اين فکر برگشت به شهروز که عصباني ماشين رو ميروند نگاه کرد.
-خب کار داشتي نميومدي..چرا اخمهات تو همه؟
romangram.com | @romangram_com