#می_گل(جلد_اول)_پارت_306
به ساعت نگاه کرد..هنوز ساعت 6 بود..يعني به اين زودي ميومد؟؟؟اصلا ميومد؟؟؟نکنه براي از سر باز کردن گفته زود ميام...رفت نشست پاي پيانو....امروز و بي خيال درس شده بود...چه اشکالي داره يه بار هم اون بگه بلد نيستم؟؟؟بگه من نميدونم...اولين نفري نباشه که دست بلند ميکنه؟با اين فکر لبخند زد و شروع کرد به زدن...يکي از قطعه هايي که توش مهارت داشت و انتخاب کرد....حسابي تو حس فرو رفته بود ياد روزي افتاد که داشت اين درس و از شهروز ميگرفت.....اون روز اينقدر اين قطعه براش سخت بود که شهروز و کلافه کرده بود....آخر سر هم شهروز کنارش نشست تا جاي درسته پدال گرفتنهارو يادش بده...اينقدر گيج شده بود که دستهاشم درست روي دکمه هاي پيانو نميذاشت...براي همين شهروز دستهاش و گرفته بود و مثل يه شاگرد مبتدي درست روي دکمه ها قرار ميداد...همون شد که مي گل تصميم گرفت اين قطعه رو خيلي کار کنه..اينقدر که حالا با مهارت ميزدش...بدون هيچ ايرادي...قطعه رو که تموم کرد صداي دست زدن شهروز توجهش و جلب کرد..سرش و بلند کرد تا شهروز و ببينه...بهش لبخند زد..شهروز هم همينطور اما اين تنها جوابي نبود که به استعداد و لبخند مي گل داد...خم شد و لبهاش و رو چند ثانيه روي لبهاي مي گل نگه داشت...چند ثانيه اي که مثل يک عمر گذشت...همونقدر بلند...اما وقتي به پايان رسيد حس کردن چقدر کوتاه بود!مي گل شوکه از اين تماس از جاش بلند شد...چشم از چشمهاي شهروز بر نداشت...کمي نگاهش کرد و به سمت اتاقش دويد...در و کوبيد به هم و پشت در نشست....دستهاش رو آروم روي لبهاش کشيد...انگار نميخواست جاي بوسه ي شهروز پاک بشه...انگار ميخواست لبهاي شهروز و لمس کنه!احساس ميکرد خون تو بدنش با چنان سرعتي جريان داره که الان رگهاش پاره ميشه....بدنش داغ داغ بود...اما صداي ساز و اواز شهروز ارومش کرد
عاشقم مـن ، عاشقي بيقـرارم کس ندارد ، خبر از دل زارم
آرزويي جز تو در دل ندارم
من بـه لبخندي ، از تـو خـرسندم مِهـر تو اي مه ، آرزومندم بـــــر تـــــو پــابـنـــدم
از تـو وفــا خواهم من زخدا خواهم تا بهرهت بازم ، جان
تـا بـهتـو پيـوستم از همه بگسستم برتو فدا سازم ، جان
اين صداي شهروز بود که عشقش و با سازش و اوازش داد ميزد....شهروزي که اين بوسه اولين بوسه اش نبود...اما حالش مثل مي گل منقلب بود...با وجود عشقي که به مي گل داشت هيچ وقت فکر نميکرد بوسه از لبهاي مي گل با بقيه فرق داشته باشه...هيچ وقت اين تفاوت و حس نکرده بود اما حالا!!!!
مي گل دلش ميخواست اينبار اون بود که لبش و رو لبهاي شهروز ميذاشت....يادشه يه بار به اين فکر ميکرد که چه فرقي داره ؟؟بوسيدن بوسيدنه ديگه...چه گونه ادمهارو ببوسي چه لبشون و چه جاي ديگه...هيچ وقت فکر نميکرد...يه بوسه اينقدر حرارت داشته باشه!دستش و دوباره کشيد روي لبهاش...اما با صداي تقه هايي که به در خورد پاشد ايستاد!!کي آهنگش تموم شده بود؟
-مي گل...عزيزم!!!
وقتي از سمت مي گل جوابي نيومد در و باز کرد...
-مي گل!!!چته؟؟خوبي؟؟؟
-مي گل با سر جواب داد.
romangram.com | @romangram_com