#می_گل(جلد_اول)_پارت_303


-پس چرا تختت هر روز مرتبه؟

-وروجک تو هر روز تخت من و چک ميکني؟

-اذيت نکن شهروز.....

-به خدا من هر شب ميام خونه..شما خوابي متوجه نميشي!

-از دست من ناراحتي که دير مياي زود هم ميري؟

-نميدونم...از اين ناراحتم که اينقدر پيشت اعتبار ندارم که وقتي جلوي خودت با دوست خودت پيانو ميزنم ناراحت نشي....مي گل من تمام دخترهايي که باهاشون رابطه دارم دخترهاي بدي نيستن...من براي کارم با دختراي زيادي در رابطه ام...بعضيهاشون نوازنده ان..بعضيهاشون شاعرن....بعضيهاشون طراحي ميکنن....تو ميخواي من با هر کودوم حرف زدم اينطوري کني؟؟؟اگر يه چيزايي از گذشته ام ميدوني دليل نميشه با همه دخترها همون رابطه رو داشته باشيم..حيوون که نيستم..ادمم!!!

-دور از جون!!!

-قربونت برم....ميام خونه...امشب ميام...!!!!زود ميام...

مي گل لبخند زد...منتظرتم...باي!

به کل موضوع پاش و حمام و فراموش کرده بود...از شوق ديدن شهروز حسابي شنگول بود رفت دوش گرفت..پاش بهتر شده بود...کمي با احتياط روش راه ميرفت اما خوب بود...بايد يه غذاي خوب درست ميکرد..چند وقتي بود يا بي بي براشون غذا ميپخت يا از بيرون ميگرفتن......فکر کرد بيف استراگانف درست کنم..خب چه جوريه؟؟سريع زنگ زد به سما.

سماي بيچاره که خواب بود با صداي گرفته جواب داد.

-بله؟


romangram.com | @romangram_com