#می_گل(جلد_اول)_پارت_288

مي گل سرش انداخت پايين و هيچي نگفت.فقط لذت برد...دلش ميخواست دستهاي شهروز و بگيره و بگه منم دوستت دارم..اما اينکار و نکرد..ترسيد..از اينکه بعدش وا بده...بعدش نتونه خودش و کنترل کنه اينکه ديگه آغوش شهروز براش بشه عادت....نخواست اينجوري بشه....حداقل الان نخواست اينجوري بشه!

همونطور که شهروز قول داده بود يه راست رفتن بازار مبل و براي ويلا خريد کردن..همه چيز با سليقه مي گل..دست رو هر چي ميذاشت شهروز نه نميگفت و خدايي سليقه اش هم خوب بود...بعد از يه روز پر هيجان ..هر دو خسته برگشتن خونه....

شهروز ولو شد روي مبل و گفت:آخر هفته توپي بود....

مي گل به طبعيت از اون ولو شد رو همون مبل دو نفره و گفت:واقعا!

اما وقتي تو آغوش شهروز قرار گرفت شوکه شد....خواست از جاش بلند بشه که شهروز محکم تو بغلش گرفتتش و قهقه زد و سرش و تو گردنش فرو برد...گردنش و بوسيد و گفت:کي بهم مبگي دوستت دارم؟

-چه خوش خيال!

بدجنس نشو....ميدونم داري...بگو ديگه!!!

-خود شيفته شدي شهروز!

شهروز سرش و بيشتر تو گردن مي گل فر برد با اين کار داد ميد گل در اومد

-ااا.شهروز بو گند ميدم تو هم!!!

شهروز رهاش کرد..مي گل بلند شد و قبل از اينکه بره سمت حمام نگاهش کرد..چشماش برق ميزد..

مي گل:چه فکر شيطاني تو سرته؟

-هيچي...اينکه کي اين جمله رو قراره ازت بشنوم!

romangram.com | @romangram_com