#می_گل(جلد_اول)_پارت_218
با اين فکر تلفن و کوبيد رو مبل و گفت:به درک....
تو آشپزخونه که رسيد چشمش به نامه شهروز افتاد....چند بار خوندتش...نميدونست چرا اينجوري شده....خيلي با خودش کلنجار ميرفت که درگير احساسات نشه...اما انگار شهروز به خوبي احساساتش و انتقال داده بود!و مي گل و تحت تاثير...!!!
تا فردا شب از شهروز خبري نشد...همونطور که تلفنها و اس ام اسهاي آراد هم قطع شده بود....مي گل سرش و با درس خوندن و پيانو زدن گرم ميکرد....گهگاهي با سما گلاره در رابطه بود...بهشون گفته بود برادرش رفته مسافرت کاري و اميدوار بود آراد به گلاره نگفته باشه جريان زندگيش چي بوده و چي هست!
مي گل با شنيدن صداي تلفن سريع نگاهش و از تلوزيون گرفت و پريد رو تلفن..همونطور که شيرجه رفته بود رو کاناپه ولو شد و گفت:بله؟
-سلام خوشگله!
مي گل در حالي که تو دلش قند اب کردن و لبخند به لب داشت...لحن بي تفاوت و دلخوري به خودش گرفت و گفت:سلام!
-چطوري خوشگله؟
-خوبم!
-چته خوشگله؟
-اه...چقدر اين کلمه رو تکرار ميکني؟
-چي و؟؟؟خوشگله؟
-بله..همين و!!!
-خب وقتي ادم با يه خانم خوشگل صحبت ميکنه بايد بهش چي بگه؟
romangram.com | @romangram_com