#ملیسا_پارت_244

- ملیسا بلا؟
صداش اگرچه بغضدار بود، اما همون طور محکم و با صلابت بود. چشمام یه ضرب باز شد و به سمت در اتاق برگشتم. دیدمش، قامت بلند و چشمای مشکیش. بهت زده زمزمه کردم:
- متینم؟
چشمای سیاه جذابش مثل یه شب بارونی شد. وارد اتاق که شد اشکام جاری شد. خدایا رویا نباشه. خدایا باهام این کار رو نکن. نگاه خیرش رو از چشمام گرفت و به سمت در برگشت. واقعی تر از همیشه به نظر می رسید. نکنه می خواد بره و تنهام بذاره؟ این بار دیگه نه. نفهمیدم چی شد. به خودم که اومدم از پشت محکم بغلش کرده بودم.
- تنهام نذار. من ...
صدای جیغ مامان حرفم رو قطع کرد.
- این ... این یه معجزه س! خدایا شکرت! اون حرف می زنه و راه می ره!
متین دستام رو از دور کمرش باز کرد و به سمتم برگشت. حالا سرم روی سینش بود و سیل اشکام پیراهن کرم رنگش رو خیس می کرد. متین کنار گوشم زمزمه کرد:
- این معجزه ی عشقه!
***
- متین؟
- جانم؟
- چه احساسی داری؟
یه لبخند خبیث زد و گفت:
- حماقت عزیزم، حماقت.
- اِ، که این طور! اگه ده دقیقه پیش می دونستم بعد بله دادنم این احساسته، صد سال بله نمی دادم.
- شما بیجا می کردین. به زور ازت بله می گرفتم.
- این جوریاس؟
- بله دیگه خانمم.
از لفظ خانمم ته دلم غنج رفت. خدایا این رویای پنج روزه رو تموم نکن.
- متین چی شد پنج روز پیش که اومدی تو اتاقم خواستی سریع بری؟
- خب وقتی چشمای اشکیت رو دیدم، حس کردم اگه از اتاق بیرون نرم میام و محکم بغلت می کنم تا آروم بشی. اگرچه خانم بلا آخرم یه کاری کرد که بنده بغلشون کنم.
خوشم اومد که با این که مدتی تو کانادا زندگی کرده هنوز اعتقاداتش پا بر جاست.
- خیلی دوستت دارم متین، بیشتر از همیشه.
- ما بیشتر.
مائده و کوروش ماشینشون رو موازی ماشین متین قرار دادن و مائده گفت:

@romangram_com