#ملیسا_پارت_203

- ملیسا بریم.
از یلدا و بهروز خداحافظی کردم. یلدا تو آروم گوشم گفت:
- می دونم سخته که فراموشش کنی، اما اینم می دونم که ملیسا دختریه که هر کاری بخواد می تونه انجام بده.
- ممنون یلدا. اگه تو رو نداشتم ...
- حالا که داری مواظب خودت باش.
اگرچه نمی خواستم به حرف آرشام گوش بدم، اما خودم هم حوصله ی رانندگی کردن رو نداشتم و برای همین بدون لجبازی سوار ماشینش شدم. همین که حرکت کرد، آهنگ شادمهر سکوت ماشین رو شکست.
"به همه می خندی با همه دست می دی
دستتو می گیرم دستمو پس می دی
اما دوستت دارم، اما دوستت دارم
پشت من بد می گی حرف مردم می شم
دستشو می گیری عشق دوم می شم
اما دوستت دارم
چه خوابایی برات دیدم ..."
نذاشتم آهنگ ادامه پیدا کنه و قطعش کردم. لعنتی همه چیز رو می دونست.
- ملیسا؟
- الان نه، باشه واسه فردا.
تا خونه ساکت بود و هیچ حرفی نزد. پدر جون و مادرجون با نگرانی به سمتم اومدن، اما آرشام اجازه نداد کسی در رابطه با تاخیر امروزم چیزی بپرسه و گفت:
- ملیسا حالش خوب نیست، باید استراحت کنه.
***
به ساعت نگاه کردم، سه ی صبح بود.
"لعنتی، این طوری خوابم نمی بره. بهتره برم تو باغ یه کم قدم بزنم."
از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم.
لب استخر آرشام رو دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به رو به روش خیره شده بود. سیگار لا به لای انگشتاش بهم چشمک می زد. رو به روش نشستم. نگاهش رو تو چشمام قفل کرد.
- یه دونه سیگار به من می دی؟
جوابم رو نداد و در عوض جا سیگاری سیلور و خوشگلش رو به سمتم هل داد. یه سیگار از توش برداشتم و با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف A حک شده بود، روشنش کردم.
فندک رو بین انگشتام تاب دادم و گفتم:

@romangram_com