#ملیسا_پارت_197
"خدایا چرا نمی تونم دوستش داشته باشه؟ چرا حس خ*ی*ا*ن*ت به عشق واقعیم داره نابودم می کنه؟"
دستام رو روی سینش گذاشتم و با حرص هلش دادم.
مسخره خندید و چمدون رو جلو کشید.
- خوشگله حدس می زنی چی واست خریدم؟
- حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم.
- اوه، چه بد اخلاق! خب ساکت بشین این جا تا کادوهات رو بهت بدم.
کنارش نشستم و بی حوصله به چمدون چشم دوختم. چمدون پرِ پر بود. اول زیپ توی در چمدون رو باز کرد و یه جعبه ی خیلی شیک بیرون کشید و روی پاهام گذاشت.
- این رو به یه جواهر ساز معروفی سوئیسی سفارش دادم. خیلی پیادم کرد، ولی ارزشش رو داشت.
با این توصیفا وسوسه شدم و در جعبه رو باز کردم. حاضر بودم قسم بخورم که تا به حال تو عمرم همچین سرویسی ندیدم. الماسای درخشانش چشم آدم رو مسحور می کرد.
- وای، خیلی قشنگه!
- تو قشنگ تری عشقم.
بی توجه به حرف آرشام از جام بلند شدم و رو به آینه گردنبند رو به گردنم گرفتم.
- فوق العاده س، ممنون.
- قابلت رو نداشت خانومم.
با شنیدن این کلمه بی اختیار یاد متین افتادم. گردنبند رو به جعبش برگردوندم، حالا به نظرم اصلا هم زیبا نبود.
- خب بریم سراغ بقیه ی کادوها. اوه راستی، این قسمت بیشتر واسه ی خودمه تا تو.
لباس خوابای رنگارنگی رو از چمدون بیرون می آورد و با لبخندی خبیثانه نگاهم می کرد.
- چی؟ من اینا رو بپوشم؟ یهو بگو هیچی نپوش، این طوری سنگین تره.
- اونم به موقعش.
- زهرمار!
- جونم، چه حرصی هم می خوره!
لوازم آرایش و عطر و دو دست لباس راحتی و یه لباس مجلسی آبی کاربنی خیلی ناز، اما قدش تا سر زانوهام بود.
بعد از تموم شدن کادوها، رو بهش گفتم:
- ممنون بابت کادوهات. بهتره دیگه بری بخوابی.
- کجا برم؟ من تو بغل همسرم ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
@romangram_com