#ملیسا_پارت_185

تو، تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد / من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد
حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز / اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز"
خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست!
بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاهش کردم. نگاهش به رو به رو بود و اون قدر چشماش سرد بود که وجودم یخ بست. برای عوض کردن فضا زمزمه کردم:
- مامانتون چطورن؟
- خوبه.
"مرسی واقعا، چقدر توضح می دی، خسته نشی یه وقت؟"
به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقات رو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش. مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم.
- متین؟
جا خورد، این رو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم. اخماش سریع تو هم رفت و گفت:
- خانم احمدی؟!
لعنت بهت، حتی اسمم صدا نمی زنی! منم اخم کردم. به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدم و به سردی گفتم:
- من باید زودتر برم، با من چی کار داشتین؟
انگار اون کلافه بود، چون ماشین رو کنار زد و بدون این که نگاهم کنه سریع گفت:
- من هفته دیگه می رم و ...
وسط حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:
- می دونم.
واقعا این همه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم می کنه رو برام تکرار کنه؟
- مامان اصرار داره قبل از رفتنم با ...
مکث کرد و به آرومی ادامه داد:
- با سحر ازدواج کنم.
سرم رو بین دستام گرفتم. اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه، آره هدفش همینه. با حرص گفتم:
- چرا اینا رو به من می گی؟
انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت:
- من تازه تصمیم به ازدواج گرفتم و تو ناراحت شدی، پس من چی که وقتی از مسافرتی که فقط به خاطر تو و خونوادت رفتم برگشتم خبر ازدواجت رو شنیدم؟
آهی کشیدم و در حالی که اشکام رو پاک می کردم گفتم:

@romangram_com