#ملیسا_پارت_178

کـــاش از بـــاغ خــــوش رویـــای تو
دفتـــر انـدیشــــه ام پـر می گرفت
فارغ از اندیشــه ی هجـــران و وصـــل
زندگی بی عشقت از سر می گرفت
کــــاش احســـاس نیـــــاز دیدنـــت
از وجــودم چـــــون وجــودت دور بود
در دلــــم آتـــش نمـــی زد آن نگـــــاه
کـــاش آن شـــب چشـــمانم کور بود
کـــاش آن شـــب در گلستــــان خیال
ای گــل وحشـــی نمی چیدم تــو را
تـــا نســــوزم در خـــــــــــزان آرزو
کــــاش من هرگـــز نمی دیدم تورا"
اشکام جاری شدن. من با زندگیم چه کردم؟
اون رفت و من این بار مطمئن شدم که این دیدار آخرین دیدارمون بود.
تحمل خونه برام سخت بود. نه، نمی تونستم. چطور می تونستم تو هوایی که متین الان توش نفس کشیده نفس بکشم و اون رو از یاد ببرم؟ گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم و شماره ی محربی رو که پدر جون بهم داده بود گرفتم.
- بله؟
- سلام. بیاین دنبالم.
- کی خانوم؟
- همین الان.
- چشم.
مامان خودش رو بهم رسوند و گفت:
- به این زودی کجا می ری؟
گفتم:
- می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد

@romangram_com