#ملیسا_پارت_170

- حدس می زدم.
نگاهش رو تو چشمام دوخت و گفت:
- آرشام تنها پسرمه، دوست نداشتم این طوری ازدواج کنه، اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود. گفت می خوادت، گفت حاضره واسه به دست آوردنت هر کاری بکنه، گفت ده میلیارد فدای یه تار موت، اون وقت بود که من پیش خودم حس کردم چقدر تو خوشبختی. همش نباید با دلمون راه بیایم، گاهیم باید اون با ما راه بیاد، الان وقت راه اومدن دل توئه. من پشتتم، درسته، روی کمک من همه جوره حساب کن، اما فقط ازت می خوام به پسرم فرصت بدی، اون واقعا دوستت داره.
حرفی نزدم، فقط سرم رو تکون دادم. از اتاق خارج شد و گلی رو صدا زد. گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم.
"با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته
پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه، دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمی شن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه، چقدر عاشقانه، دلم تنگته
یه شب شد هزار شب، که دل غنچه ی ماه قرار بوده باشه
تو نیستی که دنیا به سازم نر*ق*صه به کامم نباشه
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا، کی، کدوم روز، منو با تمام دلت می پذیری
منه دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه، چقدر عاشقانه، دلم تنگته"
***
دوستام هر کدوم چندین بار با گوشیم تماس گرفته بودن و در این بین به جز مائده جواب هیچ کدوم رو ندادم.

@romangram_com