#ملیسا_پارت_167

- پوف، باشه برو من میام.
پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونن خونه، اما با یادآوری برگشت متین پشیمون شدم. من روی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم. گوشیم رو از سر شب خاموش کردم. می دونستم می خواد موضوع رو از زبون خودم بشنوه. با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم. مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودن. با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد.
- سلام.
- داری با خودت چی کار می کنی ملیسا؟
به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم. چی باید می گفتم؟ بغضم رو به زور قورت دادم.
- معذرت می خوام؛ ولی من میلی به شام ندارم، اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم.
- اما ...
پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت:
- اشکال نداره، برو.
- ممنون. شب بخیر.
- راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیت رو روشن کنی، می خواد باهات حرف بزنه. مثل این که تلفن اتاقتم قطع کردی.
به سمت مهگل برگشتم و گفتم:
- من کاری به تلفن اتاق نداشتم، اما گوشیم شارژ تموم کرده.
- گلی؟
- بله خانم جان؟
- گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده.
- چشم خانم.
بعد گلی رو به من گفت:
- بفرمایید خانم جان.
جلوتر از اون وارد اتاق شدم.
- خانم جان گوشیتون؟
- سامسونگه.
به سمت تلفن اتاق رفت و اون رو توی پریز زد. بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت.
- ممنون.
نگاهم به تصویر خودم تو آینه افتاد. چشمام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت. بیخود نبود بهادری با دیدنم اون طوری گفت. گوشیم رو روشن کردم، آخرش چی؟ همون موقع اس ام اسی از متین اومد. سریع بازش کردم. دستام به شدت می لرزید. مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبردار شده.
-چرا ملیسا؟ آخه چرا؟

@romangram_com