#ملیسا_پارت_162
- بمیرم برات.
لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت. سریع از خودم جداش کردم و گفتم:
- واسه خوشبختیم دعا کنید.
فقط سرشو تکون داد.
بابا زمزمه کرد:
- شرمندتم.
-چی می گی پدر من؟ بهم قول بده که مواظب مامان می مونی و از صفر شروع می کنی.
-ملیسا؟
یلدا بغلم کرد و گفت:
- خوشبخت بشی.
- ممنونم.
مائده فقط گفت:
- من باید برم.
و کوروش با بغض گفت:
- معذرت می خوام که نتونستم کاری واست کنم.
شقایق هم در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه گفت:
- ملی قضیه رمانه رو که واست گفتم یادته که؟ زندگی تو هم همین طور میشه.
خندیدم. تلخ خندیدم. شقایق فراموش کرده بود تو رمانایی که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام می شد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت. اومدم جوابش رو بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدن. بهروز فقط سرش رو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای رو به دستم داد و گفت:
- تبریک می گم. لطفا این جا رو هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه.
امضا کردم و به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم. انگار مهلقا داشت توجیهشون می کرد. فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت:
- ده میلیارد تومن؟! این پسره دیوونه شده!
بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت:
- ساعت پنج عصر میام دنبالت.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدن. هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتن چند ماه پیش برای این که من عروسشون بشم سر و دست می شکستن. خدایا کجایی؟ منو یادت هست؟
***
گوشیم رو که روشن کردم، سیل پیامای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد. همه رو نخونده پاک کردم. مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجم رو به متین بگه. پس اون هنوز نمی دونست امروز صبح من چه غلطی کردم. گوشیم زنگ خورد. مامان و بابا به همراه بچه ها روی مبلای سالن ولو بودن و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودن. با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت.
@romangram_com