#مدال_خورشید_پارت_167


نفس عمیقی کشید:« من اول میرم. » و با تمام سرعت، به طرف نورِ بیرون دوید، و آخرین صدایی که شنید، صدای پای دوستانش بود،و بعد از آن...

سکوت و تاریکی.

***

درد داشت... همه جا. سرش، معده اش، دست و پاهایش... و بیشتر از همه، قلبش. دردش آن قدر زیاد بود که حتی نمی توانست پلک هایش را باز کند. چیزی نمی دید، چیزی نمی شنید، و درد اجازه ی لمس کردن و حس کردن چیزی را نمی داد.

تلاش کرد، دوباره و دوباره؛ و درد، کمی خاموش شد. با آرام شدن دردش، ناجی قبایل حقیقی تازه فهمید که دارد نفس نفس می زند.

میان نفس هایی که از گلوی خشک و درناکش بیرون می آمد، صدای ناله ی پریا را شنید. کمی گوش تیز کرد؛ نفس های بریده ی رامین، و سرفه های لیلی.

هوا را با شدت داخل داد، و با چشمان بسته پرسید:« حالتون خوبه؟! » پریا نالید:« بدنم درد می کنه... » پارسا زمزمه کرد:« می تونین تکون بخورین؟ » صدای خش خش آرامی آمد؛ رامین نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته جواب داد:« آ... آره. »

دوباره صدای پارچه آمد؛ پریا زمزمه کرد:« من بلند شدم. » پارسا نفس راحتی کشید. دست کم پریا سالم بود. تک سرفه ای کرد و گفت:« چیزی می بینی...؟ من نمی تونم چیزی ببینم! » و از ترس کور شدن، لرزه ای کوچک بر اندامش افتاد.

ـ نه... اینجا خیلی تاریکه...

صدای افتادن افتاد. به دنبالش پریا با سرعت گفت:« چیزی نیست! من بودم. خوردم زمین. » پارسا دوباره نفس راحتی کشید. صدا زد:« بقیه چی؟! رامین؟ لیلی؟ » رامین نفس زنان گفت:« من خوبم. دیگه درد ندارم. »


romangram.com | @romangram_com