#مدال_خورشید_پارت_159
نفس عمیقی کشید؛ ترس و وحشت را حس می کرد. در حالی که می کوشید صدایش را شاد کند، دستانش را به هم کوبید و فریاد زد:« خب! راه بیفتیم دیگه! » لیلی لبش را گزید و با صدایی لرزان گفت:« چرا این طوری شدیم آخه؟! »
پارسا دوباره گفت:« بیخیال! راه میفتیم! » پریا بینی اش را بالا کشید و پرسید:« خب آخه از کدوم طرف؟! ما که نمی دونیم این جا چقدر بزرگه و چطوریه! نقشه هم که کار نمی کنه. »
پارسا عصبانی شد:« اه! همین طوری میریم جلو ببینیم به کجا می رسیم دیگه! » و راه افتاد. رامین شمشیرش را کشید و دوباره خودش را جلوی پارسا قرار داد. شادان خنجری از جیبش در آورد و آماده نگه داشت، پریا گوشواره هایش را مرتب کرد و لیلی هم خنجری کشید.
پارسا دست به کمرش برد و عصای چوبی را بیرون آورد؛ عصایی که فقط موقع استفاده از قدرتش طلایی می شد و سرش مارپیچ بود.
دنبال رامین راه افتاد؛ پاهایش روی زمین خشک، صدایی عجیب و پژواکی عجیب تر ایجاد می کرد. جز صدای نفس هایشان و پاهایی که قدم بر می داشتند، دیگر سکوت بود و سکوت. راه رفتند، از میان تنه ی خاکستری درختان که هیچ چیز نداشتند؛ نه گیاهی و نه جنبنده ای. آسمان صاف هم خاکستری روشن بود، با لکه های ابر سفید.
ساعتش را نگاه کرد؛ سه و بیست و چهار دقیقه ی بعد از ظهر روز هجدهم. آهی کشید. میانشان سکوت بود، و پارسا برای اولین بار می خواست حرف بزند؛ چیزی بگوید تا فضای ترسناک و خاکستری اطرافش کمی روشن شود، ولی انگار آن فیلم سیاه و سفید، تمایل داشت صامت بماند.
سه و پنجاه و یک دقیقه.
و درست همان دقیقه بود که به آن جا رسیدند.
فصل هفدهم: چیزی که دنیا به دنبالش است
وزیر اعظم قبایل حقیقی، آهی سنگین کشید و آب دهانش را فرو برد. نفسش بالا نمی آمد؛ اول فکر کرد به خاطر لباس جنگی اش است، ولی بعد که به خودش نگاه کرد، یادش آمد که ردایی خاکستری و سبک پوشیده، تقریباً از جنس همان ردایی که موقع کار به تن می کرد.
romangram.com | @romangram_com