#مدال_خورشید_پارت_138

پریا لبش را گزید و با ترس گفت:« یعنی میگی بیماری اون... »

ـ همش یه کلک کوچیک بوده برای یه مأموریت بزرگ. منیره هم دوست قبایل حقیقی بود.

پریا با اعتراض نالید:« تو بهم نگفته بودی که درخت کهنو میشناسی! » پارسا سرش را پایین انداخت، دست به سینه شد و با چشمان بسته جواب داد:« نه تنها میشناسمش، بلکه فکر کنم کاملاً می دونم که میخواد در چه مورد باهامون صحبت کنه. »

پریا از جا پرید و فریاد زد:« چـــی؟! » پارسا دستش را به زیر چانه اش زد و با لبخندی مرموز گفت:« خب، تو یه چیزی می دونی و داری از من پنهان می کنی، وگرنه این طور هول برت نمی داشت. »

برگشت و پشت به خواهرش با صدایی آرام ادامه داد:« وقتی این ماجرا تموم بشه، از این سکوتت پشیمون میشی. » و رفت و خواهرش را در بهت و ترس باقی گذاشت.

فصل پانزدهم: عشق، عقل و منطق نمی شناسد.

بهرنگ معجون ساز، بیشتر از تمام عمرش خشمگین بود؛ هرگز به خاطر نداشت که در طول زندگی بیست و هفت ساله اش، تا این حد عصبانی بوده باشد. شادان احمق بود؛ یک احمق به تمام معنی.

از همان اوایل عمرش هم احمق بود؛ از همان پنج سالگی اش که پنهانی وارد دنیای پریان شده بود، و از همان روزی که بزرگترین حماقت عمرش را انجام داد؛ همان روزی که هویتش را تغییر داد.

از میان تالار اصلی اولین طبقه ی قصر مادر که رد می شد، خدمتکار ها از سر راهش کنار می رفتند و با ترس، در گوش همدیگر در مورد او پچ پچ می کردند. ردای آبی و طوسی اش در هوا پرواز می کرد؛ صورتش سرخ و دستانش مشت بودند، و موهای بوری که تا شانه اش می رسید، پشت سرش در هوا باد می خورد.

دخترک موآبی پشت سرش می دوید تا قدم هایش را با قدم های او هماهنگ کند؛ از پله ها بالا رفتند و وقتی به طبقه ی دوم، دفتر بزرگ وزارت کل رسیدند، دخترک جلو دوید و در حالی که با یک دست پیراهنش را مرتب می کرد، در را برای مهمانان گشود.

بهرنگ با خشم وارد شد و در را آن چنان پشت سرش کوبید که تمام مردان و زنان داخل تالار اصلی وزارت خانه از جا پریدند.

romangram.com | @romangram_com