#مدال_خورشید_پارت_136

پریا لکنت گرفت:« کـ...کی چی می... گفت؟! » پارسا جدی تر شد:« خودتو نزن به اون راه. اون سنجابه چی می گفت؟! »

ـ هـ... هیچی...! به خدا هیچی نگفت...! چرا... حرفمو باور نمی کنی...؟!

پارسا پوزخندی زد؛ آرام گفت:« من که چیزی نگفتم! چرا این همه قسم می خوری؟! » رنگ پریا پرید؛ برادرش بدون چنین واکنش عجیبی از پریا هم می توانست دستش را بخواند، چه برسد با این همه هول و ولایی که دخترک داشت.

پارسا نگاه عجیبی به خواهرش انداخت و گفت:« اعتراف کن! »

ـ هیچی نیست!!!! چندبار باید بگم؟

پارسا زمزمه کرد:« که این طور! پس باید زور بالای سرت باشه. پریا، محبورم نکن ذهنتو بخونم. »

پریا شوکه شد؛ پارسا نمی توانست چنین کاری بکند، می توانست؟! این کار فقط در حوزه ی تخصصی لیلی بود و شادی هم پنهانی معجونی به تاریخ نگار جوان داده بود تا موقتاً قوه ی ذهن خوانی اش از کار بیفتد؛ ولی دست ناجی قبایل حقیقی را نخوانده بود.

پارسا نمی توانست چنین کاری بکند، یا لااقل، پریا امیدوار بود که نتواند.

ـ تو نمی تونی ذهن خوانی کنی.

ـ کی گفته نمی تونم؟!

پریا ساکت ماند.

romangram.com | @romangram_com