#مدال_خورشید_پارت_129


وجدانش خندید؛ جواب داد:« من پارسا رو بیشتر دوست دارم، و از اون جایی که من همون تو هستم، پس یعنی خودتم پارسا رو بیشتر دوست داری، مگه نه؟! »

پارسا لبخند زد؛ بعد، لبخندش را کمرنگ تر کرد و چشمانش را بست؛ نور زیادی هم آزاردهنده بود.

تازه داشت خوابش می گرفت که با دردی عجیب در شکمش از جا پرید؛ سیبی درشت و سرخ روی لباسش افتاده بود. شکمش را مالید و با چهره ای درهم رفته رو به دختری که سیب را انداخته بود و حالا داشت از بالای سرش رد می شد توپید:« باور کنین این تنها راهی نیست که می تونستین این سیبو به دستم برسونین! راه های ملایم تری هم هست! »

لیلی هیچ چیز نگفت؛ فقط آرام و بی صدا رد شد.

پارسا بلند شد و نشست؛ یک چیزی درمورد رفتارهای جدید لیلی درست نبود. گوشه گیر تر شده بود، و به جای این که وقت و بی وقت، بدتر از خودِ پارسا، به رفتارهای اطرافیانش ایراد بگیرد، در کوچکترین فرصتی که پیدا می کرد می نشست و به گوشه ای خیره می شد. حالا هم همین طور بود. بیست متر دورتر از بقیه، زانوانش را بغل گرفته و به یک گلِ شقایق کوچک خیره شده بود.

به خودش گفت:« بهش اهمیت نده. مشکلات شخصی اون به تو هیچ ربطی نداره. فقط طبق اصول همیشگیت رفتار کن؛ وقتی کسی ناراحته، به حال خودش بذارش تا خودش مشکلو حل کنه. »

ولی وجدانش گفت:« اگه مشکل جدی باشه چی؟! اگه در مورد شادی یا پریا باشه؟! اگه به یه چیزی شک کرده باشه؟! »

پارسا به وجدانش جواب داد:« ولی اون قدر احمق نیست که چنین مسئله ای رو با من یا رامین در میون نذاره. اگه مشکل جدی باشه، لااقل می فهمه که باید بهمون بگه. »

ـ شاید اون قدر ترسیده باشه که نمی تونه بگه...! اصلاً شاید مسئله یه جوری باشه نمی دونه می تونه بگه یا نه!

پارسا عصبانی شد؛ گاهی اوقات این وجدان حسابی اذیتش می کرد. ناچار بلند شد و به طرف لیلی رفت.


romangram.com | @romangram_com