#مرد_یخی_پارت_188
بالاخره انیس خانم بود که با صدای گرفته به حرف اومد:
-یونس انقدر بی انصاف نباش ...من مطمنم کار ایمانم نیست ...ایمان هیچوقت نمیره افسون رو بدزده! ...من پسرم رو با نون حلال بزرگ کردم و خوب می شناسم ... حالا هم نمیدونم کجاست و چرا سه روزه ازش خبری نیست اما یقین دارم اون نمیتونه آزاری به کسی برسونه .
قبل از این که ارمیا از عصبانیت منفجر بشه، آقا یونس سمت تلفن رفت:
-من کاری ندارم کار ایمان هست یا نه! اما این سرنخ بزرگیه که باید به سرهنگ خبر بدم .
صدای گریه های بلندش فضای خونه رو پر کرده بود ...از ته دل اشک می ریخت ...دل اش از بی رحمی شوهرش به درد اومده بود.
همون روزی که دیگه خبری از افسون و ایمان نشد،سکوت کرد چون ترسید از اینکه انگشت اتهام سمت ایمان نشانه گرفته بشه.
حالا بلایی که ازش می ترسید سرش اومد...از صبح رفتار همسرش صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود ...دیگه خبری از مهربونی های همیشگی اش نبود.
یاد تهدید چند ساعت پیش یونس افتاد و هق هق اش شدت گرفت.
"اگه کار ایمان باشه دیگه نه تو نه پسرت جایی تو زندگی ما ندارید...نوه ام خیلی از تو برام عزیزتره"
قلب اش از این همه بی رحمی یونس به درد اومد ...بعد از شهادت همسرش به هیچ مردی اجازه ورود به حریم خصوصی اش رو نداده بود اما یونس با همه براش فرق داشت.
romangram.com | @romangram_com