#مرد_یخی_پارت_183


ناخودآگاه لبخند عریضی زد و سمت میز ناهارخوری خیز برداشت.

دست هاش از هیجان زیاد می لرزید...مخاطب ها رو یکی یکی پایین رفت و رو اسم بابا یونس توقف کرد .

سریع دکمه اتصال رو زد و با استرس منتظر جواب شد

صدای خندان آقا یونس بلند شد:

-الو افسون جان... چه زود زود دلت برام تنگ میشه ...ما که نیم ساعت قبل با هم حرف زدیم چه عزیز شدم امروز!

زانوهاش شل شدند و گوشی از دست اش رها شد ... دوروز از ناپدید شدن افسون می گذشت،تمام این مدتآقا یونس و ارمیا و مجتبی به هرجا که فکرشون می رسید سر زدند اما هر بار نا امید و دست خالی برمی گشتند. پلیس هم سخت پیگیر ماجرا بود ... سرهنگ عباسی پسرعمه ی آقا یونس اعتقاد داشت ممکن موضوع آدم ربایی باشه!...اما هیچ مدرک و سرنخی نداشتند! شب دوم وقتی که نا امید سمت خونه تو حرکت بودند،ب ترافیک سختی برخوردند. ارمیا ساکت تر و غمیگین تر از همیشه تو صندلی جلو نشسته بود ... سرش رو می چرخوند و به شلوغی اطراف اش نگاه می کرد...بالاخره چشم هاش رو دختر ویلچر نشینی ثابت موندند...

ناخودآگاه اشک تو چشم هاش جوانه زد.. معصومیت نگاه دختر خیلی براش آشنا بود.

سریع در رو باز کرد و بدون توجه به صدای متعجب آقا یونس، سمت دختر رفت.

نگاهش رو از لباس های کهنه و کفش پاره اش سمت گل های تو دست اش برد.

دختر مثل افسون،چشم های مشکی درشت و صورت مهربونی داشت.

romangram.com | @romangram_com