#مرد_یخی_پارت_181
با این فکر با خوشحالی سمت سالن اصلی رفت و با انرژی افسون رو صدا زد:
-افسونکم کجایی !؟ خانم کوچولو من برگشتم!
چند بار دیگه صداش زد اما جوابی نشنید ...
یکی یکی داخل اتاق ها رو سرک می کشید اما خبری از افسون نبود.
هر لحظه رنگ اش کبود تر از قبل می شد.
وقتی جای خالی مانتوش رو دید قلب اش یه لحظه از کار افتاد.
احساس کرد کمرش شکسته، آروم کنار در سر خورد
" بازم تنهام گذاشت و رفت؟ ...نکنه همه اش بازی بود ؟"
با حالی خراب و فکر آشفته سریع شماره ی افسون رو گرفت.
اما با شنیدن صدای موبایل اش که از روی میز نهارخوری میومد، دنیا رو سرش آوار شد.
romangram.com | @romangram_com