#مرد_یخی_پارت_176


" آقایی میشه تا نیومدی خواستگاری ام و عقد دائم نکردیم اتفاقی بینمون نیافته؟"

دست و دلش سست شد...می خواست واسه این دختر مرد باشه پس پا عقب کشید و مقابل چشم های متعجب افسون از اتاق بیرون رفت

پله ها رو دوتا دوتا پایین می پرید و با خودش تکرار می کرد

-باید برم خواستگاری اش و زودتر قال قضیه رو بکنم ! دیگه تحمل ندارم .. نمی تونم کنارش باشم و ازش بگذرم ...اون دختر سهم من از زندگیه!

با عجله خودش رو به استخر رسوند و بدن گر گرفته اش رو تسلیم آب سرد کرد شاید کمی از گرمای بدن اش کاسته بشه.

چشم هاش رو بست و به آب سرد اجازه داد تا تو بند بند وجودش نفوذ کنند و آرامش رو براش رقم بزنند

اما خودش هم میدونست فقط کنار افسون آرومه ... وجود اون دختر همیشه معجزه می کرد ...

کمی فکر کرد و بالاخره تصمیم نهایی اش رو گرفت...می خواست به خاطر دل افسون و حال بد خودش بره خواستگاری !

یقه ی کت براقش رو مرتب کرد و برای آخرین بار با دو دلی پرسید:

-میشه نرم؟ راه نداره کوتاه بیایی؟

romangram.com | @romangram_com