#مرد_مجهول_پارت_88

او پوزخندی زد و با تمسخرگفت:« عشقت بهت نگفته؟ خوب معلومه، اون تو رو اصلاً آدم حساب نمی کنه.»

دختر، جیغ زد:« خفه شو.»

باز هم سیلی محکم آقای سهرابی بر صورتش فرود آمد. به سمت او خم شد و با تحکم پرسید:« جنس های اصل کجاست؟»

دختر که انگار نه انگار سیلی خورده است، با گستاخی تمام گفت:« کری؟ می گم نمی دونم.»

او دست در جیب کتش کرد و چیزی را بیرون آورد. رویا در کمال بهت و تعجب دید که سرنگ است. او در مقابل چشمان وحشت زده ی دختر، در کمال خونسردی آن را پر کرد و به یکی از آن دو مرد اشاره کرد که دست های او را باز کنند. دختر با تمام قدرتش تقلا می کرد؛ اما در برابر قدرت آن دو مرد، راه به جایی نمی برد. او را محکم گرفتند و آقای سهرابی مایع داخل سرنگ را به او تزریق کرد.

دختر پس از چند لحظه آرام شد و اشکش سرازیر شد؛ در همان حال گفت:« این چی بود بهم تزریق کردید؟»

او خونسردانه لبخندی زد و گفت:« مواد.»

چشمان دختر گرد و وحشت زده شد:« مواد؟»

رویا به آقای سهرابی نگریست. مطمئن بود مایع داخل سرنگ، مواد نبوده و او تنها سعی دارد دختر را بترساند.

دختر وحشت زده پرسید:« می خواید با من چیکار کنید؟»

او با همان خونسردی اش گفت:« همون کاری که تو با مردم می کنی.»

دختر از شدت ترس، جیغی کشید و در حالی که بلند بلند می گریست، تکرار می کرد:« نـه... نـه... نــه»

romangram.com | @romangram_com