#مرد_مجهول_پارت_76

رویا با صدای خسته ای گفت:« ترجیح می دم برم خونه.»

او هم سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت.

به خیابان که رسیدند، رویا گفت:« ممنون من همین جا پیاده می شم.»

آقای سهرابی گفت:« چرا این جا. مگه نمی خواستی بری خونه؟»

او گفت:« چرا؛ ولی می خوام یکم قدم بزنم.» آقای سهرابی ایستاد و رویا هم پیاده شد. قبل از این که در را ببندد، صدای او را شنید:« با من بودی امنیتت بیشتر بود.»

رویا نیشخندی زد و بدون هیچ حرفی به راه افتاد. او هم دور زد و از آن جا دور شد.

***





رویا احساس می کرد که اتومبیلی در تعقیب اوست. به قدم هایش سرعت بخشید تا سریع تر به خانه برسد. حتماً آقای سهرابی می دانست که افراد مرد مجهول قرار است به سراغش بیایند. ترسیده و مضطرب قدم بر می داشت. هنوز به کوچه شان نرسیده بود که ناگهان دستش کشیده شد. قبل از این که بتواند عکس العملی نشان دهد، صدایی را زیر گوشش شنید که تهدیدآمیز گفت:« صدات درنیاد؛ وگرنه مجبور می شم خودم خفه اش کنم.» رویا سکوت کرد و آن ها او را سوار اتومبیل کردند.

دست ها و چشم هایش بسته بود و او مدام می گریست. می دانست تقلا برای فرار کردن از دست چند مرد غیر ممکن است.

وقتی او را با خشونت از اتومبیل بیرون کشیدند، گریه اش شدیدتر شد. با صدایی که بخاطر گریه خش دار شده بود، گفت:« تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید... بذارید برم... مگه من چیکار کردم؟»

romangram.com | @romangram_com