#مرد_مجهول_پارت_130

اضطراب داشت؛ اما سعی می کرد خونسرد باشد.

آقای سهرابی نزدیک خانه ای توقف کرد و رو به رویا گفت:« همین جاست. برو توی این خونه.»

رویا بهت زده به سمت او برگشت و پرسید:« خودم تنهایی؟!»

او نگاه عاقل اندر سفیهی به رویا انداخت و گفت:« حالت خوبه؟ من که گفتم توی این مأموریت نیستم. پس خودت تنها باید به ملاقاتش بری. حالا هم پیاده شو.»

رویا باز در دلش زار زد و از اتومبیل او خارج شد. او هم بلافاصله دور زد و از آن جا دور شد.

نگاهی به آن خانه انداخت و آب دهانش را فرو داد. سپس در دلش « بسم الله»ی گفت و وارد شد. بوی خاک و هوی مانده او را به سرفه انداخت. می دانست مرد مجهول او را غافل گیر خواهد کرد؛ بنابراین سکوت کرد و منتظر شد؛ اما خبری نشد. دیگر داشت کلافه می شد. علاقه ی زیادی به اذیت کردن او داشت؟!

بلند شدن صدای زنگ موبایلش او را از جا پراند. گوشی دومش بود و مسلماً مرد مجهول پشت خط بود.

جواب داد:« بله؟»

صدای پرتحکم او را شنید:« قرار بود کسی رو دنبال خودت راه بندازی بیاریش این جا؟»

رویا لحظه ای ساکت و صامت بر جای ماند؛ اما بعد گیج پرسید:« منظورتون چیه؟»

او گفت:« برو بیرون تا بهت بگم.»

رویا اتوماتیک وار از آن جا خارج شد. هنوز نمی دانست قضیه چیست.

romangram.com | @romangram_com