#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_203
-من تا دامون و نبینم از این خونه نمیرم.
-اینجا چه خبره؟ تو اینجا...
جمله ی دامون ناقص می ماند و وقتی چشمان بی حال و مات زده ی شمیم را میبیند.
نگاه شمیم میان بهت و بی حالی که گریبانش را گرفته کمی بالا میاید و به دامون و پروین که در استانه ی در وردوی ایستاده اند خیره میشود.دلش از پروین گرفته، انتظارش راستگویی بیشتر از پروین بود.
-شمیم جان خوبی؟
دل گرفته اش از پروین باعث میشود از جمع رو برگرداند. واکنش شمیم کافیست که پروین بفهمد اتفاق مهم و به احتمال زیاد بدی افتاده.
-چی شده؟
پروین اینبار،مهرانه را مخاطب قرار میدهد.مهرانه با تته پته میگوید:
-این خانم بهشون گفتن..شما ساغرید.و بعدش حال شمیم خانم بد شد.
پروین مات زده نگاهش را بین جمع میگرداند و روی چهره ی زن ناشناس ثابت میشود.
-چی بهش گفتی نگار؟
نگار به سمت دامون قدم برمیدارد:وای دامون چند روزه دارم با گوشیت تماس میگیرم چرا جواب نمیدی؟
-بذار ببینم تو اصلاً تو اینجا چه غلطی میکنی؟
دامون چنان دادی بر سر نگار میزند که صدا از جمع بلند نمیشود و تنها خیره اندو شده اند.
romangram.com | @romangram_com