#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_194
عقب گرد کرد که از در اتاق خارج شود.
-همین حالا میتونید برید.من وقتم ازاده،خودم میام و کلاس اداره میکنم.
اقای محمدی هرگز دوست نداشت کلاس را زودتر از موعد تعطیل کند،او همیشه معتقد بود رفتار اموزشیاران باید به گونه ای باشد که این بچه ها احساس متفاوت بودن نکنند.
غروب بود و هوا روبه تاریکی میرفت، پروین و شمیم هردو خسته به خانه بازگشته بودند،مهرانه با دیدن ان دو به استقبالشان میرود،خبری از دامون نیست. و این باعث راحتی خاطر شان میشود.
-میگم این رشید از صبح تا حالا یه زنگ نزده، عجیب نیست؟
شمیم نگاه بی خیالی به پروین می اندازد و به این جمله ی بی مقدمه ی پروین اهمیتی نمی دهد.
-وا دارم از تو میپرسم.
-خب چی بگم؟
-ابراز همدردی کن، بگو تو خیلی ماهی اون لیاقتتو نداشت ازاین قبیل حرفا، ، اصلاً مگه تو فیلم میلم نمیبینی ؟
خنده اش گرفت از این لحن بامزه ی پروین.
-فیلم اره ولی...
دلش میخواست از قالب غم فاصله بگیرد و کمی حس شادی کند اما فعل خواستنش صرف نشد میان این نتوانستن،پروین که حالش را میبیندیبه کنارش می نشیند و زانو میزند، دستای لاغر شده اش را در دست میگیردو نگاه به چشمان شمیم میدوزد:تو که وقتی عادی حرف میزنی متوجه نمیشی، پس چرا بهش فکر میکنی؟
گلویش درد میکند و بغض اجازه نمیدهد حرفی بزند.
-چرا خودت و ناراحت میکنی؟ امروز که دکتر خیلی ازت راضی بود، من بهت قول میدم خیلی زود خوب میشی.
لبخند اطمینان بخشی روی لبهای پروین قرار گرفته.
romangram.com | @romangram_com