#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_184
-و دریچه ی امید.
کمی لجش گرفته،اینبار روی واژه ها تاملی ندارد:اگه یه روز رو این صندلی چرخدار بشینید دیگه هیچ وقت هیچ وقت انقدر از اسیبهایی که عادت نمیشن حرف نمی زنید.عادت نمیکنم به عادتی که روحیه مو تحقیر کرده.
-شما خیلی زود قضاوت میکنید.
این مرد قرار است لجبازی کند.دستش میرود روی دسته صندلی اش، کمی عقب جلو میکند و به پشت جهتی که ایستاده می چرخد، دنبال جوابی دندان شکن به مردی که زیادی مدعی ناتجربه ای شخصی شده.اما عقب گردش همانا و نگاه مات شده اش همان، مردمک چشمانش کمی میلغزند و چشمانش روی پاهای روی ویلچر نشسته اقای محمدی ثابت میشوند،شوکه شده،بغض قورت میدهد و چشم تکان میدهد،اقای محمدی ست،همان که افتخاره بلند شدن نداده بود و این پا یعنی او نمی توانسته بلند شود.حس میرود از دستانش و عرق نشسته روی تنش شرم دارند،شرمنده ی قضاوتهای نابجا.اگر میتوانست و زبانش میچرخید اظهار شرمندگی هم میکرد.
-خیلی عجیبم؟
مردمک چشمانش باز هم به حرکت در میایند و با شرمندگی روی صورت مردی که خونسرد لبخندی گوشه لبهایش نشانده می نشینند.
-سالهاست این صندلی داره جور پاهای منو میکشه.
-ببخشید.
-سخته تا درد علیلی نکشیدی از علیل بودن حرف بزنی.شما رو درک میکنم چون خیلی قبل تر از شما اینجا نشستم.اما تو تمام زندگیم هر جا که فکر کردم دارم کم میارم لبم چرخید به این جمله:بنام خداوند بخشنده ی مهربان.چون ایمان دارم خدا هم بخشنده ست هم مهربان، چون میدونم هر چیزی تو این دنیا یه حکمتی داره..
قلبش ارام است و دمای تنش ملایم،پر از حس ارامش است کلام این مرد.حتی شرم زدگی چند لحظه ی پیش را هم ندارد.
-ما اینجا بچه های سن بالایی هم داریم،بچه های که موفقن،یکی شده شاعر،یکی نقاش،حتی بینشون هستن کسایی که تحصیلات دانشگاهی دارن،همه چیز بسته به ارادشون بوده و البته توانایی جسمیشون،این نگاه شما باعث خورد شدن اونا میشه،اگه بخواین کنارشون باشید باید اون نگاه ترحم انگیز تبدیل شه به نگاه محبت امیز.
چشمانش برای ثانیه ای روی هم قرار میگیرند.
-این یعنی موافقید؟
شک ندارد که موافق است.الان میتونید برید پیششون؟
-اره.
romangram.com | @romangram_com