#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_182
خدا را می پرستم داده چشم و داده ابرو
آفریده خوب و نیکوداده صورت داده این مو
تا شوم من بنده اوداده او این عقل و هوشم
در ره او تا بکوشم داده او این دست و پایم
تا که من او را ستایم امانتهای خدا
کودکم من،کودکم من
پروین دست میزند، این همه عادی بودن خوب است.
-چند سالته دختر؟
باز همان صدای ناهنجار:شش سال.
نگاه شمیم روی چهره ی سیما به حرکت در میاید،بغض به گلویش چنگ میزند و نفس کم اورده،.
-خب خاله شمیم به سیمای گلم چه نمره ای میدی؟
مگر ظرفیت یک انسان چقدر است؟ پروین با چشم و ابرو اشاره میکند، یک لبخند مصنوعی روی لبش می نشیند واژه ی بیست را با صدایی بغض پنهان کرده به زبان میاورد.
صدای شاد بچه ها و صلواتشان توی گوشش میپیچد، تاب تحمل از دست داده،دست میبرد سمت چرخهای صندلی اش، و به سختی جابه چا میشود.
پروین حالش را درک کرده در را باز میکند و به شمیم کمک میکند مدتی را داخل سالن باشد
شمیم میماند و ان شعری که توی گوشش بد پیچیده،اگر من بودم خدا رو پرستش میکردم؟ این خدا که به اونا چشم و ابرو و دهان داده که خیلی چیزای دیگه نداده؟ همچین امانتی به چه درد میخوره؟
romangram.com | @romangram_com