#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_168

با پروین از ساختمان خارج میشوند.

-میگم شمیم ما که تا اینجا اومدیم، میای تا اون مرکز بهزیستی بریم.

پر از تعجب خیره ی صورتش میشود:چیه بابا؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟به جون خودم چیز مهمی نیست، فقط خواستم یه پیشنهاد بهت بدم، البته یه پیشنهاد موقت.اینجا یه اشنا دارم، قرار یه مدتی اینجا کار کنم.

-مگه تو شغل نداری؟

-داشتم خیلی وقته استعفا دادم،

-چرا؟ گفتم که قراره از ایران برم، واسه همین استعفا دادم، اما نتونستم خیلی تحمل کنم و گشتم دنبال کار، یکی اینجا رو بهم معرفی کرد، قرار موقت باشم.

****************

به اتاق رییس بخش بهزیستی هدایت میشوند.مرد جوانی پشت میز نشسته و در جواب سلامش سلام میکند، لبخند ملایمی روی لبانش است و به گرمی از هردو دعوت به نشستن میکند، شمیم کمی سردر گم رفتار این مرد است، ارام به نحوی که مرد نشنود میگوید:این اشناتون چقدر بی ادبه،چه تکیه ای زده، حداقل حقش بود به احترام تو از جاش بلند شه.

-ساکت میشنوه.

وبعد لبخند مضحکی زد و به رییس و میزش چشم دوخت.

-در جریان اومدنمون که هستید اقای...

-محمدی هستم.

-بله اقای محمدی.

شمیم متعجب به پروین نگاهی میکند و بازهم زیر لب میگوید:مگه نگفتی اشناتونه.

-هیس بعد بهت میگم.

romangram.com | @romangram_com