#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_164
شمیم با عصبانیت به او خیره شد و پروین بازهم لبخند زد.
****
پروین از مهرانه خواست همراهیشان نکند.
دلش میخواست با شمیم خلوتی داشته باشد، شمیم قرار است با موضوعی روبه رو شود که تا بحال متوجه ان نشده بود، شمیم ممکن بود حتی بیشتر از اینها بشکند و او ترجیح میداد کسی این شکست احتمالی را نبیند.
-پروین،مکان دانشگامون عوض شده؟
-نه پس چرا داریم از اینجا میریم؟
-قرار نیست بریم دانشگاه.
شمیم متعجب، با چشمانی که از حد معمول کمی گشادتر شده نگاهش میکنند:ولی ما قرار بود بریم دانشگاه.
-میدونم، اما این جایی که میریم واجبتره، دیشب که بهت گفتم باید بریم یه جایی که دکتر سفارششو کرده، خب میریم همونجا.
-ولی نگفتی کجا؟
-بهم اعتماد کن.
شمیم سری تکان داد و به روبه رو خیره شد، ، ظاهرا چاره ای جز اعتماد هم نبود.راننده ی آژانس ماشین را جلوی مکان نااشنایی متوقف کرد،
پیاده که میشوند، نگاهش میرود سمت ساختمان بهزیستی و روی تابلوی سر در ساختمان متوقف میشود.(مرکز گفتار درمانی)
-چرا اومدیم اینجا؟
پروین لبخند خشکی میزند:بریم تو.
romangram.com | @romangram_com