#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_159
چهره ی پروین در هم رفت و غم در چشمانش نشست:تو که میدونی زندگی منو، دلم میخواد از همه ی غصه های دنیا فرار کنم، دلم میخواد دیگه هیچ وقت به گذشته فکر نکنم، هر ادمی یه راهی رو واسه فرار از مشکلاتش انتخاب میکنه، منم زدم به بی عاری و بیخیالی، همش غم که نمیشه، به قول شاعر خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است، این خنده ها تلخن.
شمیم به پوزخند گوشه ی لب پروین چشم دوخت، پروین همیشه در برابر تمام مشکلاتش میخندید و حال داشت اعتراف میکرد این خنده ها تلخ است، اعتراف میکرد هر ادمی راه حلی برای فرار از مشکلاتش پیدا میکند، غیرارادی و زیر لب زمزمه کرد:منم خودکشی رو واسه فرار از مشکلاتم انتخاب کردم، و عاقبتم شد این ویلچر نشینی.
ناخوداگاه نگاه هردو به ویلچر گوشه اتاق چرخید.
-ولی خیلی خوشحالم که حداقل داوود هست و ارین، اگه بتونم کنار ارین و داوود زندگی کنم قدر این زندگی جدید و بیشتر میدونم، قدر داوود و بیشتر میدونم که به پام موند.
پروین دوباره به گوشی اش چشم دوخت،این هم نوعی طفره رفتن بود،چشمش به طرز غریبی میسوخت و قلبش تیر میکشید، این شمیم شاید زیادی ساده بود.
-دلمم واسه شهریار خیلی تنگ شده، داوود خیلی بدش و میگه،اگه تو در مورد راست بودن بی مهری شهریار نمیگفتی حرفای داوود و باور نمیکردم، هرچند شهریار قبلنم خیلی محبت نداشت.
اینبار پروین سر بلند کرد و اب دهان قورت داد:بی خیال اینا اجازه ی حضور رشید و میدی؟
-شماره ی شهریار و برام گیر میاری؟شمارشو اصلا یادم نیست.
پروین که دید شمیم به این عالم توجهی ندارد با صدای اوج گرفته ای گفت:شمبم به من گوش بده.
-چرا داد میزنی؟
-تو کجایی؟ میگم رشید بیاد؟
-بیاد.
-ببین چقدر خوش بگذره.
شمیم سری تکان داد .تمام فکرش هول و هوش سه مرد زندگی اش می چرخید.و پروین فکر کرد به اینده ی این زن، میترسید که اگر شمیم، داوود واقعی را بشناسد و بفهمد چه خواهد کرد؟ از ترس خودکشی دوباره شمیم برخود لرزید.حق با داوود بود شمیم بهتر بود خیلی چیزها را فعلا نداند.و ارین...
romangram.com | @romangram_com