#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_153


-ارین...

تنها واژه ای که به زبانش امد.و پروین درک میکرد،کمی از این دلتنگیهای مادرانه را.

-چی شده شمیم؟

چه شده بود جز زخم هایی که بر پیکره ی روحش هرلحظه زده میشد، زخم هایی به مراتب بدتر از زخم های ننشسته برتنش.

-کمکم کن.

نگاهش روی دستان لرزان صمیم قفل شد و قلبش به درد امد از این لحن و ملتمس و تضرع اشکارا در کلامش.کنارش روی زمین خم شد و دستهای لرزانش را در دست گرفت.

-چیکار کنم برات؟

-من میخوام با ارین حرف بزنم.

زبانش بند امده بود،چه میگفت؟ از همه لحن های تند داوود و خط نشان هایش میگفت؟ یا از ترس درونی اش؟ که اگرمیگفت ارین مادر دیگری را به عنوان مادر میشناسد و داوود همسر دیگری اختیار کرده که بی رحمانه مادر ارین شده.

-خواهش میکنم.

دستانش را مکم تر فشرد:اروم باش گلم، چرا انقدر خودتو ازار میدی؟ یه چند وقت به خودت فرصت بده، حالت که بهتر شد حتما ارین و میبنی و خوشحالش میکنی.

به جمله ای که برزبان اورد اعتقادی نداشت اما برای ارام کردن دوستش لازم بود.

-من میخوام..زودتر ارین و..ببینم.

-این خیلی خوبه.پس به خودت قول بده کاری کنی زودتر خوب شی، اینجوری بی حرکت اینجا نشستن فقط از زندگی عقبت میندازه، همت کن و حرکت.


romangram.com | @romangram_com