#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_144
-دروغگو و پی در پی این کلمه را با فریادهای بلندش، تکرار میکرد.
از صدای فریادش بود که پرستار ها خود را به داخل اتاق رساندند.
-چی شده؟
یکی دیگر از پرستارها سر داوود فریاد زد:چی بهش گفتی؟
داوود اما قیافه ی مغمومی به خود گرفت و با ظاهری ناراحت گفت:هیچی، همون طور که شما خواستید عمل کردم، ولی قبلنم گفتم شمیم مشکل روحی روانی داره.
این جمله را ارام به زبان اورد تا شمیم نشنود و ظاهرا بی تاثیر نبود که پرستار قانع شد و سر یکی دیگر از پرستارها داد زد:زود تر بهش ارام بخش تزریق کنید.
و همزمان رو به داوود کرد و گفت:شمام بهتره بیرون باشید.
جیغ می کشید و به هوا چنگ میزند،شاید نمیداند این هوا از جنس باد است و تکیه گاهی نامطمئن که امیدوارانه به این تکیه گاه نامطمئن چنگ میزند،لحظه اخر خودکشی اش، تلاشهای بی ثمرش برای جلوگیری از سقوط یک ثانیه از ذهنش جدا نمیشود، پشیمان شده از تصمیم گذشته اش، چقدر لحظه ی نزدیک شدنش به مرگ ترسناک بود. دیگر دلش مرگ اختیاری نمی خواست.ترس از مرگ را با تمام وجود حس کرده،مرگ وحشتناک بود،انقدر وحشتناک که دیگر مرگ دوست نداشت.
روزهایش شده بود تخت بیمارستان، شبهایش شده بود امپول و قرص و سرنگ، پاهایش حس نداشت و دستهایش به سختی تکانی میخورد،میان این دست و پازدن های خاموش، میان این ضجه زدن های ضعیف، میان این این اغوش بی فرزند و دلتنگیهای پردرد دلش زندگی ای میخواست که زمانی ساده از ان عبور کرده بود،
دلش خانه اش را میخواست و ارینش،دلش تنگ مادرانه هایش شده بود،ارین شیر نمی خواست؟ دستش ناخودآگاه و سخت به سمت سینه اش رفت، ارین گرسنه است؟ باید به او شیر میداد.پرستارها میگفتند زود خوب میشود فقط کمی صبر لازم است ولی مگر دل بی قرارش صبر هم میفهمید.
کم اورد و خم شد فقط به یک دلیل نمی خواست در هوایی نفس بکشد که ارین نبود، ولی حال محتاج صدای نفس های کودکش لحظه شماری میکرد.اشک ارام ارام، روی گونه هایش میلغزد،نفس های هق شده اش بلند و بلند تر میشوند.
صدای در و باز شدنش کم نمیکنند از این حال اران زده.
-به به، میبینم که یه خانم گل و خیلی خل رو تخت بیمارستان جا خوش کرده.
جایش خوش بود؟ رو برگرداند تا ببیند صاحب صدای بی غم را،خنده پروین و صدای شادش..میخواهد بخندد ولی توانش را نداند.
-تو که زنده ای؟یعنی من اصلا شانس حلوا نیستم.
romangram.com | @romangram_com