#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_141
****************
دور حوضچه ی کوچکشان، غرق در خوشیهای کودکانه لی لی کنان می دوید: گیلاس گیلاس گیلاسی تو مفصر کلاسی...از امتحان فارسی نمره بیست میخواستی.
صدای خنده اش میان شعرهایی کودکانهای که پشت سرهم و با صدای بلند میخواند کل خانه را در برگرفته بود.
-مگه نمیبینی دارم درس میخونم. یه دقیقه خفه خون بگیر.
نگاهش سمت شهریار رفت.اما بی توجه به تذکرش باز هم به بازی اش ادامه داد.
میام موهاتو میکنم اگه ساکت نشی.
لبهایش را غنچه کرد و گفت:منم به مامانم میگم.
-بچه پررو، الان میام حسابتو می رسم، شهریار که بلند شد، ترسید و پا به فرار گذاشت، شهریار که فقط قصد سربه سر گداشتنش را داشت همانجا ایستاد و به فرار کردنش خندید، اماشمیم متوجه ی این ایستادن شهریار نشد، انقدر دوید که یک لحظه پایش پیچ خورد و به زمین خورد، صدای یا ابوالفضل گفتن زنی در گوشش پیچید، زن نزدیک میشد و اشناتر، مادرش بود که با سرعت خود را به او رساند و تنگ در اغوشش کشید،ارام شد از این همه ارامش پنهان در اغوش مادرش، از بوسه های پر محبت مادرش گرم شد و درد افتادن به زمین را فراموش کرد، زیر لب زمزمه کرد:مامان...مامان...
-خانمی.بیداری؟
چشم هایش باز شدند.نگاهش روی پرستار چرخید، خواب اغوش مادرش شیرین بود، لبخند از خاطره مادر...الان کجا بود؟ مراسم خاکسپاری مادرش را به خاطر اورد، لبخندش شد بغض، و بغضش شد اشک.
-خانمی گریه میکنی؟ یه خبر خوب واست دارم، همسرت اومده دیدنت.
همسر! همسر هم داشت؟ تصویر مردی جلوی چشمانش نقش بست.
-گیج بود و کلافه دنیال رها شدن از این تخت.دلیل اینجا بودنش را به خاطر نمی اورد، ، گذشته ی گنگش لحظه لحظه جلوی چشمانش ظاهر میشد و این کلافه ترش میکرد، این روی تخت بودنش بیشتر روی اعصاب بود، وقتی از پرستارها پرسیده بود کی حالش خوب میشود، امید به زودی داده بودند و او دلبسته بود به همین کلمه ی به زودی.
-نگفتی دوست داری همسرتو ببینی؟
romangram.com | @romangram_com