#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_139


جان بی جانش ارام میگیرد و چشم میچرخاند تا اشنایی ببیند و یاری بخواهد.مردمک چشمانش به گردش در میایند و دور تادور اتاق را از نظر میگذرانند.نگاهش تلخ میشود از شناختن این مکان نااشنا، اینجا چه میکند؟ ذهنش خالی شده،بغض به گلویش چنگ میزند، شمارش نفس هایش به صفر رسیده، عجز و ناتوانی در کالبد وجودش ریشه دوانده.بغض اشک میشود و اشک مرطوب کننده ی صورت.

صدای باز شدن در اتاق و قدمهایی که هر لحظه نزدیک تر میشوند.هوایی میشود که بفهمد این صدای پای کیست.عژم میکند جهت سرش را کمی تغییر دهد اما باز هم نمیتواند و وجودش اتش میگیرد از این نتوانستن ها.از این عجزی که دلش را به در اورده.

خدایش را صدا میزند اما زبانش هم عجز دارد،این نتوانستن ها، این عجز را درک نمیکند. این حس های بد، این قلب تند زده شده درک نمیشود، تمام تنش دنبال اظهار وجود است.حالا می داند دست چپس کمی بیشتر از سایر اعضا جان دارد، باز تمام توانش در خدمت دستش شده و اخر توانش میشود دستی که چند ثانیه بالا می ماند و بلافاصله نقش زمین میشود، وصدایی که میشنود و میشود یک حس خوب، کمی امید دراوج ناامیدی،گمی گرما در اوج سرما و لبخندی که نیامده عزم رفتن می کند.

-خوبی عزیزم.

شاد میشود ته دلش از این شنیدن و از این دیده شدن، لباس سورمه ای رنگ پرستار جلوی چشمش ظاهر شده، مردمک چشمانش به حرکت در می ایند روی صورت پرستار ثابت میشوند، اشنا نیست،در ذهنش دنبال کسانیست که می شناسدشان اما انگار این ذهن خالیست.

-صدامو میشنوی.

پلک میزند و این یعنی اره و همین پلک زدن میشود لبخند جان گرفته ی عمیق روی لب پرستار.این لبخند را دوست ندارد، دلگیرش کرده کاش میتوانست و فریاد میزد چه چیز خنده داری دیدی؟

-چرا حرف نمیزنی؟

قلبش فشرده تر میشود یعنی این زن نمیداند قدرت حرف زدن ندارد.

-نکنه دوست نداری حرف بزنی، تا دیروز که راحت حرف میزدی.

دیروز دیگر چه روزی بود، روزهای قبل از دیروز...چرا این ذهن پر نمیشد؟

-هر چی بهت میگفتیم نمیتونی اب بخوری بازم حرف حرف خودت بود و مدام میگفتی اب اب..

اب..الان هم اب دوست داشت، اگر دیروز گفته اب لابد امروز هم میتواند، لبهایش به سختی از هم باز شد، زیر لب زمزمه کرد اب، صدا به گوشش که رسید باز هم امید گرفت، اما مطمئن نبود این صدا را پرستار هم شنیده باشه.

-یعنی اب این همه معجزه میکنه.


romangram.com | @romangram_com