#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_137
-به مادری بگو.
-یعنی مادری و نمی شناسی؟
مادری را می شناخت.همان بود که از پشت خنجر میزد، همان بود که گزک دست غزل داده بود، همان بود که از نگار به غزل گفته بود، و همه ی اینها شد بهانه که غزل قید دامون را بزند.
هنوز هم پیام اخر غزل را پاک نکرده بود، پیامی که کم شبیه یک شکوه نامه نبود.
-بهر حال تو هرکاری کنی نه میتونی ساغر و از شمیم مخفی کنی و نه شمیم و از ساغر.تازه دوست شمیم که خبر داره تو ازدواج کردی.
-بهش میگم واسه روحیه ی شمیم بهش هیچی نگه.
-اونم میگه باشه!
-مجبوره.
-ارین چی؟ اونو که فراموش نکردی؟
-فعلا اینا مهم نیست.
-مهم نیست واسه اونم بعد فکر میکنم.
-من که میدونم اخرش به همه چی گند میزنی.بگو چی تو فکرته؟
-یه اتاق از خونتو بده من.
-چی؟
romangram.com | @romangram_com