#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_79

تـــو مـرا بی آنکــه بـشنــاسی ، از ازدحـام تــلخ خـیـــابـان عبــور دهــی. . .

هفتـــاد ســال پیـــر شـدن یــک شبـــه ،بـه حـس گـــــرمــی دسـتـ های تـــو

هنــگامـی کـه مرا عبــور میـدهـی بــی آنکه مرا بـشنــاســی،

می ارزد . . .!

سهراب داشت منفجر میشد....!

ـ دهن جفتتون سرویسه...

بعد از یه ربع سرو کله زدن با سهراب بالاخره خسته و کوفته سه تاییمون افتادیم روی مبلا....

ـ سهراب تو هم مالی هستیا....بازوم فکر کنمکبود شده...دست نیس لامصب..!

ـ برو خداتو شکر کن هدف رو روی صورتت تنظیم نکردم....

سیما با سینی شربت وارد اتاق شد....

بعد از اونهمه بالا و پایین پریدن از دست سهراب، واقعا این شربت می چسبید....!

ـ خب غوغا میری یا زینت رو با چند تا خدمه بفرستم....؟

کمی فکر کردم...

از هر لحاظ بخوام حساب کنم ، رفتنم به نفعم بود...!

قبول کردم و قرار شد فردا شب راه بیوفتیم....!

****

سینی شام رو که توش یک کاسه سوپ و یه بشقاب کوچک کباب بود به همراه ماست و خیار برداشتم و سمت اتاق زینت راه افتادم....

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم....

روی تخت نشسته بود و داشت نماز میخوند....

بی حرف سینی رو گذاشتم روی میز کار تختش و عقب گرد کردم تا از اتاق خارج شم...

دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که صداش رو شنیدم....

ـ بمون غوغا.....تموم شد....


romangram.com | @romangram_com