#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_258
نگاهم كشيده شد به مريلا كه گوشه ي ديوار كز كرده بود و با چشماي اشكيش به من خيره شده بود....
يه كسي از درونم زمزمه ميكرد كه نگاهم رو پايين ببرم...جاي حواليه شكمش/....!
تموم شد....
تتمه ي انرژي و جوني كه داشتم هم به باد رفت...!
شكم برامده ي مريلا و كارت هاي عروسيه پخش شده تو كف راهرو و حرف هاي سهراب فقط يه معني ميداد....
نه ..من مرد ايستادن و تماشا كردن اين اوضاع و احوال نيستم...
من داغونتر از اين حرفام...
نابودتر از هميشه.....
قدم برداشتم سمتش....
روبه روش ايستادم...
حالا هق هق ميكرد... دستاش رو گذاشته بود روي صورتش و بلند بلند گريه ميكرد.....
خم شدم و از روي زمين يه كارت برداشتم...خوشگل بود...مثه خود مريلا جذاب . اغوا كننده.....
چقدر پوست كلفت بودم و خودم خبر نداشتم....
اونقدر كه خم ميشم و كارت عروسيشونو نقد ميكنم.....
كارت رو باز كردم...
انگار دوست داشتم اين حماقت حقيقي رو با پتك ؛ صريح و شفاف بكوبونم توي ملاج سرم.....
رستاك و مريلا....
جشن عروسي و خداحافظي از اشنايان و دوستان.....
تمام زورم رو زدم تا چشماي تارم رو بهش برسونم....
تمام توانم رو به كار بردم تا پاهام ياري كنن و جلوش برسم....
حالا ايستاده بودم بينشون....روبه روي رستاك لت و پار شده و مريلايي كه ازش حامله است....
چه جايگاه چندش.....
romangram.com | @romangram_com