#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_255

مثل ببر زخمي يورش بردم سمتشون....

ديدن جسم بي حون مرد پدر شده ي حالا رو زير اون ماسك و اون ضربه ها به سينه حالم رو بد ميكرد.....

دستاي شبيه به دستاي پدري كه تازه با وجودش گرم شده بودم ؛ دورم پيچيده شد....

_ غوغا...

جيغ زدم...

_ نه.... ولم كن...اونا دارن چيكار ميكنن؟....

ثانيه به ثانيه ميگذشت و اين ثانيه ها براي من هم قد و قواره ي قرن بود...!

با تمام توانم جيغ زدم......

_ نه...با توام.... مهراداد امين بلند شو....بلند شو لعنتي... مگه نگفتي باش و دختري كن.... لعنتي بيدار شو....بابا.....

زجه ميزدم و توي دستاي برادري كه قدرت مردونگيش رو داشت با مهارت تمام به رخم ميكشيد.....

_ بلند شو......مگه نگفتي نفسم به بودنت ...بلند شو.....

وقتي گذاشتنش روي برانكارد....روي اون تخته ي زشت وبيريخت و بردنش ديگه صداي ضزبان قلبم رو هم نميشنيدم.....ديگه هيچ نبضي توي بدنم گروم گروم نميكرد......!

دويدم سمتش ...اما مثل هميشه دير رسيدم.... مثل تمام لحظه هايي كه بايد ميرسيدم و نرسيدم....

دستاي شهبد اهرم شد تا كله پا نشم وسط كوچه...كشيده شدم توي قفسه ي فلزي كه هوا توش كم بود...

سردم بود....

همه ي تنم هم دماي فطب شمالي شده بود كه فقط تعريف سرماشو شنيده بودم...!

شهبد پا روي پدال گاز گذاشت و بغض پا روي گلوي من....!

مثل نور ميروند و از من جون مثله نور كنده ميشد...!

جلوي در بيمارستاني كه ظاهرش آشنا بود برام ايستاد و من مثله كسي كه دنبالشن تا قلبشو از سينه در بيارن ؛ به دنبال اون تخت دوييدم....

پرده ها رو كشيدن ...زانومهام خم شدند و تمام بدنم روي زمين افتاد...

_ عزيزم...غوغا خانوم اروم باش خواهري....من

دلم رو پشت پنجره هايي كه پرده اونارو حجاب گرفته بود ؛ جا گذاشتم...


romangram.com | @romangram_com