#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_248

_ منتظرم....

نگام روي بشقاب خورشت بود....

_ نكنه ميترسي بخوري؟....

بچه گونه سرمو تكون دادم و اون انگار لذت بخش ترين صحنه هاي عمرش رو ميديد...

_ نترس خانوم كوچولو...اينبار خودم اول ميخورم....

يه قاشق برداشت و خورد...بعد رو به من گفت:

_ شروع كن....

با خيال راحت خوردم...

اين غذا در كنار اون و اولين دونفره غرا خوردنمون خيلي مزه داد بهم....

دوازده روز از مراسم گذشته بود و مهلقا ، اين زن برادر مشكوك براي اولين بار ، اخر هفته نه اومد و نه زنگي زد.....

كيه و فاطمه هم مثل قبل ؛ هميشه خدا دو سه روز يكبار اينجا بودند.....

اين مدت اين قدر جو خانواده ي ياسر برام شيرين و صميمي شده بود كه از همه ي زندگيه خودم غافل شده بودم...

ياسر......

ده روزه پيش برام شد ياسر....از اون شبي كه من از درد بي كسي و دلتنگي براي پدري كه قده يه اقيانوس ازم دور بود ؛ تنهايي رو ازش طلب كردم و اون با همه يغرور و سرديش تهديدم كرد كه فقط همون شب به حرفم گوش ميده و تا الان سر حرفش مونده....!ميخوام قمار كنم..........

با همه ي نهيب هايي كه عقلم با بوق و كرنا هشدار ميده ميخوام روي يك دل ، قمار كنم......

دم دماي غروب بود....

اوايل خرداد ماه هنوز هوا گاه و بيگاه هوس بارون ميكرد.....

زنگ به صدا در اومد و من مثل همه ي اين چند وقت از ايفون قديمي درو باز كردم ، بدون اينكه بپرسم كيه...!

چون حدس زدنش كار سختي نبود...!

چند دقيقه اي گذشت اما از اومدن ياسر خبري نيود....!

به حاج مامان كه مشغول كم كردن شهعله ي گاز بود نگاه كردم ، خيلي راحت داشت كاراشو ميكرد...

روم از جام بلند شدمو و تصميم گرفتم برم دنبالش....


romangram.com | @romangram_com