#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_217
سکوت فرمانروای این روزهای زندگیم ؛ عجیب قدرت نمایی میکرد...
سهراب بازم سکوت کرد.....
دلیلش واضح بود....
براش عجیب بود که خواهرش از پدری میپرسه که سال به سال هم ازش خبر نمی گرفت....!
آروم لب زد...
انگار که داره توی خواب این صحنه هارو میبینه......
نگاهم رو بالا اوردم..حال ازا اون دید زدن های روی زمین نگاهشو ازاد کرده بود و ازادانه سمت من هلشون داده بود....!
ـ غوغا حالت خوبه؟
صدای سهراب هم باعث نشد که نگاه از صورت مرد بی انصاف این روزام بگیرم ..
ـ اره خوبم....ولی جواب سوالم رو نگرفتم....
ـ آره زنگ زدم بهش...حالش خوبه...تا یک مهه دیگه بر میگرده...سراغتو ازم گرفت...میگفت دلش برات تنگشده....
سهراب ادامه میداد و من فقط حسرت مثبت بودن جواب سوالم رو خوردم....
ـ سهراب...مراقب خودت باش....
سهراب حرفاشو قطع کرد و قبل از اینکه من بخوام قطع کنم با عجله گفت:
ـ باشه عزیزم توهم همین طور...گوشی رو میدی اقا یاسر...؟
بی حرف گوشی رو گرفتم سمتش اما قبل از گرفتنش گوشی رو عقب کشیدم و اروم لب زدم:
ـ نمی خوام چیزی از ماجراهای این چند روزه بدونه...قول؟....
حرفی نزد و فقط اروم چشماشو بست و سرشو کمی تکون داد....
گوشی رو به دستش دادم و از جام بلند شدم و توی اتاق خزیدم....
نمی دونم چقدر گذشت که که در با تقه ای باز شد.....
نیازی به سوزوندن فسفر نبود...معلوم بود کیه؟!!!!!!
ـ نگرانت شده بود.....
romangram.com | @romangram_com