#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_214
یه کم نگام کرد و کمی فقط به اندزه ی یک اینچ لبش کش اومد....
یه ابروشو بالا داد و گفت:
ـ نمیشه باهم اروم حرف بزنیم...؟ حتما باید قشقرق راه بندازیم؟...
بچه شدم....
دلم میخواست همین جور اروم باهام حرف بزنه..
ـ نمی دونم....
ـ میدونی...خانم غوغا امین از الان با خانوادم صلح کن و یه امشب رو با من اتش بس باش....
اخمام رفت توی هم....
ـ منطقی رفتار کن....
ـ من خوشم نمیاد...میدونید که چه جوریم و باز میخواین توی مراسمتون شرکت کنم...؟
چشماش رو از زور عصبانیت بست و نفسشو بیرون فرستاد....
ـ نخیر...نرود میخ اهنین در سنگ....
صدام رو بالا بردم....
ـ اره حق با شماست....پس الکی تلاش نکن....
حالم خوب نبود...حال و حوصله ی کل کل نداشتم....این شازد هم وقت گیر اورده بود.....
ناراحت نگام کرد.....
خسته برگشتم و خودمو روی مبل رها کردم....
من توی فکر پدر و روزش و مهرداد امین سر میکردم و اینا توی اومدن و نیومدن من....!
من چند ماهه نه صدای مهرداد امین رو شنیدم و نه صورتشو دیده بودم و این اقا ور دل پدرش بود.....
من.....
کی چشمام تار شد...؟
نگامو از روبرو دوختم پایین....
romangram.com | @romangram_com