#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_207
خیره شد تو چشمام...مثل مردی که میخواد از خودش...از تهمت ناموسی که بهش بستن دفاع کنه...!
ـ اعتقاداتتون برای منه بی اعتقاد مهم نیست...شما از اولش هم مدارا کردن بلد نبودی ...از اولشم درشو گل گرفته بودی.....
ـ خفه شو....
ـ نمیشم...مگه نه اینکه موسی به دین خود ؛ عیسی به دین خود....تو به راه خودت من به راه خودم.....
نگاهش کردم....دختره ی خیره سر......
ولش کردمو راه کج کردم سمت خروجی.....
*****
"غوغا"
بعد از رفتنش غوغای خرد شده رو جمع کردم....تکه های شخصیتشو دونه دونه جمع کردم و یه جا روی هم ریختم.....!
شکسته هاش تیز بود...دلم از این همه حجم تنهایی به هم پیچید....دلم صدای سهراب رو میخواست بشنوه تا باورش شه بی کس نیست.....!
شرمنده بودن؟.... باشه ولی دیر فهمیدن...دیره دیر....! درد کهنه ی تازه شده ی تنهایی کم کم از دیواره ی زندگیم بیرون اومده و برام داره دست تکون میده....!
انگار اون یازده روز سراب دلتنگی بود برای عطش تک بودنم...!
دوباره رد بی کسی و تنهایی پیداش شده بود....
دوباره من موندم و هجیه حروف تنهایی و تکرار الفباش.....!
" یه عالم حس تنهایی به سمت پنجره میره"
اونقدر نشستم روی همون مبل که ظهر رسید و زن دوست داشتنیه دیروز با سینی غذا وارد شد.....
بی حرف کنارم نشست...
دست رو دستای بی جون و خستم گذاشت...خواستم بکشم که محکم دستامو اسیر کرد.....!
ـ نه تو به حرف میای و نه یاسر....قد سن بزرگ شدنش ؛ شرمندگی رو توی چشماش یبینم و قد این دوازده روز دلگیری رو از توی چشمای تو میخونم....میدونم توق نداشتی اما دخترم....
پریدم بین حرفاش ....مهم نبود که این زن دوست داشتنی دیروز و روزهای قبل از بی ادبیم ناراحت شه....
ـ من دختر شما نیستم....شما رو چه به یه دختر هرز.....
دستاش لرزید....
romangram.com | @romangram_com