#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_187
_ سلام غوغا جون...چه خوشگل شدی....
محکم فشاری بهش دادم ...خندیدم...
_ توهم دس کمی از من نداری جوجه خانم....
گذاشتمش ری زمین...یه نگاه به همدیگه کردیم...بعد از چند ثانیه صدای خندمون فضای یاز رو پر کرد....
اونم موهاشو مثه من دم خرگوشی بسته بود....ساپورت و تونیک پوشیده بود...
ـ خدا خوب درو تخته رو جور هم کرد...یه اتیش پاره کم داشتم یه نسخه گنده ترشم بهش اضافه شد...تو خجالت نمیکشی با این سنت؟....
زکیه شاکی بود و ادای ادمهای غرغرو رو در میاورد.....
دست دادم....
ـ خوش اومدی...تازه فهمیدم بچگی چه حالی داره....
نچ نچی کرد و دستم رو کشید به طرف تخت بردتم.....
حاج بابا نانه رو بغلش گرفته بود و دست رو سرش میکشید.....
یه لحظه تصویری توی سرم رژه رفت...
یه روزی مین بزرگ هم منو روی 1اهاش مینشوند و این جوری نوازشم میکرد...
نمی دونست چه اتفاقی افتاده و به اصرا من هم سهراب ازش مخفی کرده بود....!
موندگار شدنش توی فرانکفورت چند ماه دیگه هم ادامه داشت....درگیره شراکت توی کارخونه ای بود که چند ماه از صدقه سریش موندگار شده بود.....!
و وقتی که بود و نبودش از فاصله ی کهکشانی داشت ؛ چه فایده که بدونه؟...!
ـ غوغا...غوغا....
با صدای زکیه چشم از حاج بابا و حنانه که حالا اونا مخ من بودن ؛ برداشتم.....
ـ کجایی دختر؟..
خندیدم...
_ خوبی دخترم؟
ـ بله خوبم....
romangram.com | @romangram_com