#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_183
ـ به راحتی....
قاشق رو برد توی دهنش.....آخ که چقدر من حرص خوردم.....
دست خودم نبود اما از دهنم پرید:
ـ آره...به راحتیم گیر میکنه...
تا اینو گفتم موند توی گلوش وشروع کرد به سرفه کردن....
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم....جدی جدی توی گلوش گیر کرده بود....
حاج بابا با لبخند زد پشتش و حاج مامان لیوان اب رو داد دستش....
به زور چند قلب آب خورد...بعد اینکه نفسش بالا اومد بهم نگاه کرد .....
ـ چیه؟چرا این جوری نگام میکنین؟ وقتی دل میسزونونین عاقبتش همینه دیگه.....!
لیوان ابشو سر کشید....بی حرف شروع کرد به غذا خوردن...
حاج مامان دستشو روی دستم گذاشت آروم گفت:
ـ بخور دخترم وقتی حالت بهتر شد کل دبه رو میدم بهت....
اما من الان هوس کرده بودم.....!
تا اومدم بخورم دیدم دوباره قاشق مردک اخمو پر ترشی شد...و چشمای من خیره شد روشون....قاشق رو برد سمت دهنش اما چشماش بهم افتاد و چند ثانیه نگام کرد...
واقعا حرکتم زشت بود...از کی تا حالا لقمه ی مردم رو میشماردم.....؟
بی رف سرمو انداختم پایین و قاشقمو پر از برنج کردم......
پوف بلندی مردک اخمو کشید....یه قاشق تمییز برداشت و پر از ترشیش کرد و دست دراز کرد توی بشقابم گذاشت.....
ـ لازم نیست این جوری نگاه بدزدی ...میترسم این بارم بخورم به کل راه نفسم بند بیاد....فعلا که گربه سیاه دعاهاش گیرا شده....
خوشحال بودم که ترشی گذاشته بود توی بشقابم اما به همون سرعت توی ذوقم خورد...!
ـ یعنی چی؟....کجای من شبیه گربه سیاهه؟....
حاج مامان و حاج بابا با خنده بهمون نگاه کردن....
ـ فعلا که گربه سیاه ایی....
romangram.com | @romangram_com