#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_181
منم شنیدم و گفتم:
ـ پیش باد.....
و این تیری بود برای به انتها رسوندن صبر مردک اخمو....
قدمی سمتم برداشت و من سمت خونه دویدم...
اگه میموندم سرم رو تنم نمی موند.....همونجور که میرفتم داد زدم :
ـ با اجازتون برم لباسامو عوض کنم...سرگرد شمام عوض کنین البته الان نه...چون بدجوری داغ کردین...پیشنهاد میکنم برین توی حوض بشین تا خنک شین.....
و دیگه نموندم تا عکس العمل مردک اخمو رو ببینم....
روزه هفتمه که اینجام و توی این مدت یکبار با سهراب تماس اضطراری داشتم...اون هم روی هم رفته 2 دقیقه نشد.....
تقربیا هر شب دختر بزرگ حاج مامان ؛ فاطمه اینجا میاد....با دخترش جور شدم و همچنین آقا پسر با مزش.....
دلم برای بچه های ساختمون شهلا و سپهر تنگ شده....برای وکیلم.....برای مریلا و رستاک کم رنگ شده ی این روزها.....
دور سفره نشسته بودیم منتظر حاج بابا و مردک اخمو بودیم که بیان.....خیلی گشنم بود....امروز از صبح دل درد وکمر درد امونم رو بریده بود....دوست داشتم فقط غذا بخورم و برم دراز بکشم....حاج بابا نشست...درسته همه ی قوانین زندگیه من دراینجا فرق میکرد اما من ملزم به اجراشون نبودم....!
نگام میخ پلویی بود که بهم بدجور چشمک میزد....
ـ انگار خیلی گرسنه ای دخترم؟....
بی رودربایسی جواب دادم:
ـ خیلی شدید....
حاج مامان بشقابم رو گرفت و برام پلو کشید....
تا جلوم گذاشت مردک اخمو هم اومد سر سفره....قاشق اول رو که گذاشتم توی دهنم حاج مامان کاسه ی ترشی لیته رو گذاشت جلوی مردک اخمو.....
قاشق تو دهنم موندگار شد و چشمام روی اون کاسه ی ترشی....!
خوردن ترشی توی اون وضعیتی که داشتم در اینده هم بدتر میشد مساوی بود با مرگ ولی من ادمی نبودم که از خیر ترشی بگذرم...
از اول صبح با دردام حاج مامان دستش اومده بود قراره چه اتفاقی بیوفته و چه مرگیم بزنه ؛ به همبن خاطر فقط یه کاسه ترشی برای دردونه ی عتیقش اورده بود....!
با حسرت چشم دوختم به کاسه و قاشق رو از دهنم بیرون کشیدم....
قاشق دوم رو هم گذاشتم اما این چشمها هیچ جوره کوتاه نمی اومدن از خیرگی روی کاسه...!
romangram.com | @romangram_com